تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که درین وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن اما نیست
تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و باز از تو اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
با دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو با اینها نیست
بی تو چشمانم ديگر فروغي ندارد.درد تنهايي وبي پناهي سراسر وجودم را آزار مي دهد.اگر هنوز زنده ام بدان جهت است كه زمزمه عشق تو را در لب دارم وانگاه كه سر بر بالين مي گذارم، به عشق ديدن چهره چون ماهت به خواب مي روم..
هفت شهر عشق : شهر اول نگاه و دلربايي ......شهردوم ديدار و آشنايي ...شهرم سوم روزهاي شيرين و طلايي ...شهر چهارم بهانه فكر جدايي .... شهر پنجم بي وفايي ... شهر ششم دوري و بي اعتنايي .... شهر هفتم اشك و آه تنهايي
بچه که بودم تا ده می شمردم فکر می کردم آخر همه چیز دهه. حالا نمی دونم آخر دوست داشتن چنده ملی می خوام بگم دوست دارم قد ده تای بچه گیام.
دادگاه عشق قسمم قلبم بود" وکیلم دلم بود" و حضار جمعی ازعاشقان و دلسوختگان. قاضی نامم را بلند خواندوگناهم را دوست داشتن تو اعلام کردوسپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار.از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم من گفتم به تو بگویند دوستت دارم.
گاهی وقتا که می خوام به یاد تو گریه کنم اشک بی کسی من گونه هامو می سوزونه تامی اد خنده ای روی لبهای من جون بگیره یاد چشمات روی لبخند منو می پوشونه
قلک دلمو می شکونم با نصفش نازتو میخرم و با نصف دیگش یه جعبه مداد رنگی میخرم تا نازتو بکشم
براي زيستن دو قلب لازم است قلبي که دوست بدارد و قلبي که دوستش بدارند قلبي که هديه کند و قلبي که بپذيرد قلبي که بگويد و قلبي که جواب بگويد قلبي براي من و قلبي براي انساني که من ميخواهم

